عروسی
چهارشنبه شب(23/11) عروسی همکار بابا دعوت بودیم از صبحش بهت گفته بودم که شب میریم عروسی تو هم کلی ذوق میکردی شب که رفتیم مراسمشون طوری بود که بزن و برقص نداشتن شبیه یه مهمونی باکلاس که فقط یه عروس و داماد اضافه داشت تو هم که دیوونم کردی از بس تو اونجا میگفتی بریم عروسی هرچی بهت میگفتم اینجا عروسیه قبول نمیکردی میگفتی اینجا عروسی نیست بریم برقصیم فکر کنم تو هم فهمیدی که هیچ شباهتی به عروسی نداشت منم که هیچکی رو نمیشناختم حوصلم سر رفته بود میخواستم ازت عکس بندازم همش مسخره بازی درمیاوردی حالا با کلی مشقت چندتا عکس ازت انداختم نگاه کن چه اداهایی از خودت درآوردی کلی حرصم دادی تا...
نویسنده :
مامان
10:00









