اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

عروسی

چهارشنبه شب(23/11) عروسی همکار بابا دعوت بودیم از صبحش بهت گفته بودم  که شب میریم عروسی تو هم کلی ذوق میکردی شب که رفتیم مراسمشون طوری بود که بزن و برقص نداشتن شبیه یه مهمونی باکلاس که فقط یه عروس و داماد اضافه داشت تو هم که دیوونم کردی از بس تو اونجا میگفتی بریم عروسی هرچی بهت میگفتم اینجا عروسیه قبول نمیکردی میگفتی اینجا عروسی نیست بریم برقصیم فکر کنم تو هم فهمیدی که هیچ شباهتی به عروسی نداشت منم که هیچکی رو نمیشناختم حوصلم سر رفته بود   میخواستم ازت عکس بندازم همش مسخره بازی درمیاوردی حالا با کلی مشقت چندتا عکس ازت انداختم نگاه کن چه اداهایی از خودت درآوردی کلی حرصم دادی تا...
27 بهمن 1392

تولد بابایی

اهورا جون امروز یعنی 24 بهمن یکی دیگه از بهترین روزای زندگیمه آخه امروز تولد باباییه عزیزم از اینجا هم تولدتو تبریک میگم ایشالا سایه ات همیشه رو سر من و اهورا باشه   خیلی خیلی دوستت داریم قشنگترین صدای زندگی تپش قلب توست با شکوه ترین روز دنیا تولد توست پس برای من بمان و بدان عاشقانه دوستت دارم . . . چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز آغاز تنفس... وچه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن وچه اندازه شیرین است امروز... روز تو... روزی که تو آغاز شدی تولدت مبارک عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم     ...
24 بهمن 1392

حال و روز خونه ما با اهورا

اگه ناشکری نباشه بعضی وقتها از دست کارای اهورا حسابی کلافه میشم از خونه به هم ریخته و شلوغ بدم میاد ولی هر چی جمع کنم و تمیز کنم هیچ فایده ای نداره تا من میرم دنبال کاری و برمیگردم با صحنه های وحشتناکی مواجه میشم هر چند کنارشم باشم کار خودشو میکنه جالب اینجاس که فقط دوست داره اسباب بازیهاشو بریزه(البته اگه بشه بهشون گفت اسباب بازی چون همه رو داغون کرده) خیلی کم باهاشون بازی میکنه وقتی هم میخوام جمعشون کنم نمیذاره چند نمونه از خرابکاریهای اهورا به روایت تصویر در ادامه لباس این عروسک بخت برگشته رو از تنش در میاره و نمیذاره تنش کنم این عروسک منه از بچگی تا الان نگهش داشتم ولی اهورا با...
23 بهمن 1392

اهورا و بازی کامپیوتری

دیروز بابایی پای کامپیوتر داشت بازی آنلاین میکرد که تو هم بهش ملحق شدی از ظهر تا شب در حال بازی بودین روز جمعه مون رو خراب کردین حالا بعضی وقتها به زور بابایی رو راضی میکردم از پای کامپیوتر بلند بشه  اما زورم به تو نمیرسید تازه چند بارم با هم دعوا کردین که اونیکی پاشه و خودتون بازی کنین من بیچاره هم که فقط حرص میخوردم البته یکی دوبارم بخاطر اینه کمتر حرص بخورم اومدم و بازی کردم نه اینکه بدم از بازی کردن بیاد ولی دوست داشتم روز جمعه بیشتر با هم وقت بگذرونیم دیشب چند تا عکس ازت انداختم ولی چون شب بود کیفیتش خیلی خوب نشده عکسها در ادامه   با اینکه خسته هم شدی حاضر ن...
19 بهمن 1392

پسر باهوش من

دیشب کامپیوتر رو روشن کردم که سری به وبلاگ اهورا بزنم که اهورا اومد و گفت مامان نمیخواد بری تو ویواگم من میخوام کارتون ببینم(یعنی نمیخواد بری تو وبلاگم) قیافیه من اولش قیافه من بعدش اصلا فکرشم نمیکردم این چیزارو بدونه یا بدونه وبلاگ چیه خیلی برام جالب بود کلی بوسیدمش و قربون صدقه اش رفتم     ...
12 بهمن 1392

این دیگه چه جورشه؟؟؟

بعضی وقتها یه کارایی میکنی که توش میمونم   آخه اینا چطور به ذهنت میرسه ؟؟ دیروز برات موز آوردم که بخوری.بعدش تو ازم سس خواستی که بریزی روش هر چی گفتم نمیشه آخه کی سس رو موز ریخته که تو دومیش باشی فایده ای نداشت و بالاخره تو برنده شدی  این قیافه تو و این قیافه من عکساتم در ادامه میذارم   میگفتی ازم عکس ننداز کلا با عکس مشکل داری خیلی خوشحالی پیروز شدی؟؟ شب بابایی چشاش درد میکرد ازم دستمال نم دار خواست که رو چشاش بذاره تو هم گفتی منم میخوام برات آوردم رو چشات گذاشتی بامزه دراز کشیده بودی 1 عکس ازت انداختم ...
7 بهمن 1392

اهورا در استخر 2

دیروز از صبح بابایی بهت قول داده بود که شب با هم میرین استخر اولش خیلی خوشحال بودی که قراره بری استخر به این بهونه برای اولین بار بدون گریه و زاری تونستیم از خونه بابا جون(بابای مامان) برگردونیمت اما وسطهای راه انگار حس کرده باشی کلاه سرت رفته شروع کردی به گریه کردن هر کاری کردیم آروم نشدی و میگفتی نمیرم استخر(گریه ات بخاطر این بود که خونه بابا جون رو به استخر ترجیح میدادی نه اینکه استخر رو دوست نداشته باشی) تا شب همش بهونه گرفتی تا اینکه ساعت 7 به بعد با بابایی و عمو حامد رفتین استخر منم برای اینکه تا شما برمیگردین تنها نباشم سر مسیرتون گذاشتین خونه مامان بزرگ بابا هم به من خوش گذشت هم به شما.کلی ...
5 بهمن 1392
1